محمد امینمحمد امین، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
ساراسارا، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

عشق مامان و بابا

روز مره گیهای 7و8 ماهگیه نفس مامان

1393/3/6 16:39
نویسنده : مامان امین
414 بازدید
اشتراک گذاری

 

غنچه ی مامانی سلام٠شازده پسرم سلام٠

تو این پست از دندون گرفته تا بلند شدن و ایستادنت رو برات گذاشتم

فقط باید زحمت بکشی و بری ادامه مطلب:

عزیزم این روزا انقد بلا ،انقد شولوخ شدی که دیگه وقت نمیکنم برات پست جدید بزارم.قبلنا از وقت خوابت استفاده میکردمو مینوشتم ولی چن وقته که خوابتم کم شده.

از طرفیم داشتی از لثه ی بالاییتم دندون درمیاوردی که اونم خیلی اذیتت کرد٠فدات بشم تب میکردی و ناله٠

یه ذره هم که آب دهنت زیاد میشه(به خاطر مرواریدای خوشگلت)با فوت کردن میپاشیش بیرون که اینم از شیرین کاریه دندون درآوردنته که برخلاف بیشتر بچه ها که آب دهنشون سرریزخوشمزهمیشه شما ناز پسرم اینکارو نمیکنی.

دقیقا ٢٧فروردین ماه بود که رفته بودیم خونه دخترعمم و اونجا دیدم لثت خراش برداشته با کمی دقت دیدم جای دندونته٠وای که چقد خوشحال شدم٠زودی زنگیدم به بابایی و خبرش رو دادم٠

درسته زود زود دندوناتو درمیاری ولی مامانی نگرانِ نگه داریشونه٠با قطره آهنیم که به زور میخوری و به زورتر پاکشون میکنم نگران اینم که خدایی نکرده مرواریدای خوشگلت سیاه نشن.نگرانخب بریم سراغ عکسایی که به زور از دندونات گرفتمنیشخند

مامان فدای خنده هات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوشگل پسرم این روزا سعی میکنی بایستی.از روروئک،میز تلوزیون،مامان و باباتعجب نگه میداری و بلند میشی٠وقتایی که تو آشپزخونه مشغول کارم میای از پاهام میگیری و میخوای که بلند شی ولی مامانی زودی بغلت میکنه که خدایی نکرده به کابینت نخوری. فدات بشم عسلم

اینجا داشتی با دستگیره کشو بازی میکردی که یهو چشمت به ساعت عتیقه ی بابایی افتادتعجب

برا همین دیگه همه چی رو از روی میز tvجمع کردم.فدات بشم یبارم داشتم با تلفن صحبت میکردم که تا اومدم برت دارم با ابرو رفتی تو میز تلوزیون.گریهازاون موقع یکی از پشتی ها رو گذاشتم جلو میز که دیگه دنبال خطا کاری نریآرام

دیگه جونم واست بگه که خیلی خیلی دوستت داریم،هم من،هم بابایی.انقدی بهت وابسته شدم که نمیتونم یه ساعت پیش آنا یا مامان جون بذارمت و برم خرید.بابایی هم که شب برمیگرده دلش برات یه ذره میشه کلی قربون صدقت میره وبه قول خودش برات فیلم هندی بازی میکنه که شاید یه ذره از عطشش کم بشه ولی قربونت بشم که مثل آب شور میمونی هرچی بیشتر میخوریمت تشنه ترمون میکنی.

ببین چه ماه پسری شدی واسه خودتبوسبوسبوس

عاشق دگمه های شلوارتی

برات بگم از غذا خوردنت؛اولین روزایی که فرنی برات میپختم زیاد دوس نداشتی و چن قاشق به زحمت میخوردی.یه مدت بعد به مزاجت خوش اومد و داشتی با به به میخوردی ولی الان دوباره نمیخوری ومنم میخوام یه مدت بهت ندم تا شاید بعدها دوباره بخوریش.

مراسم غذاخورون توسط خاله معصومه؛

 

 

 

 

با لوس کردن خودت براش، ازش تشکر میکنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از میوه ها سیب رو دوس داری که بعد از شستن و قارچ کردنش با قاشق آبشو میگرفتم و میخوردی اما...

اما شازده پسر مگه میتونست تحمل کنه.آخه تا یه قاشق میخوردی لبای غنچتو باز میکردی که بعدی ولی یه مدت طول میکشید و شما از کوره در میرفتی که مامانی زود باش دیگهخمیازهچن بارم سیب رو از دستم گرفتی و با دندونای ریزت گازش زدی کم مونده بود که بپره گلوت که از دستت گرفتم و شرو کردی به گریه کردن.منم که حساس طاقت دیدن گریه ی نفسمو ندارم؛از اونوقت رنده میکنم و اینطوری نه شما گریه میکنی و نه من ناراحت میشم٠

سوپ،آش،پوره سیب زمینی،اشکنه تیلیت شده و بیسکوئیت غذاهایی هست که دوس داری زبان

 

اینم نمونه های دیگه ای از شلوخی های شازده پسرم

 

دیوار بکش کنار!!!

پسندها (2)

نظرات (1)

مامان سمیه
11 خرداد 93 14:07
وااااااااااااااااای خدا محمدامین کوچولوی مارو دلم خواست کله شو ماچ کنم اون عکساش با خاله ش هم حرف نداره کلی با مامان کیف کردیم عکساشو دیدیم تروخدا زود زود عکس بذار
مامان امین
پاسخ
قربانت سمیه جان والا بذار یخورده بزرگ بشه امیرطاها ببین چه پدر میسوزونه. اصلا وخت سرخاروندن ندارم